۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

لبخند بزن زیدو...لبخند بزن...

مهوَش که به رحمت خدا رفت، چنان جماعت عظیمی برایش به خیابان آمدند که به تشییع جنازه ی همشهری او و مرجع تقلید بزرگ شیعیان، آیت‌الله بروجردی، تنه می زد. ده سال بعد که دکتر معین دار فانی را وداع گفت، شمار اندک مرده خوران آنچنان به انجوی شیرازی فشار آورد که "مقاله‌ای انتقادی با عنوان «تهران بمیر» در روزنامه اطلاعات انتشار داد."

میدانی زیدو،  چند هفته بعد از 22 بهمن 88 برق خاصی را در چشمان رئیس کارخانه مان دیدم. بعد از مدت ها چند سفارش کلان ِ تازه گرفته بود. بازار ثبات را حس کرده بود و شاخص بورس در تابستان سال بعد داشت سقف آسمان را می شکافت. آخر بازار تابع قوانین عرضه و تقاضا است. مملکت از بلاتکلیفی و اغتشاش خسته شده بود و ثبات می خواست. این چیزی است که اکثریت جامعه می خواستند و می خواهند. ثبات برادر من، ثبات. ما با جمهوی اسلامی همزیستی مسالمت آمیز داریم. ما می خواهیم آب بازی کنیم، زندگی کنیم و در این میان یادی هم از عمل انقلابی فرنود کرده باشیم!

زیدو! نمیدانم به فیسبوک سر زده ای یا نه! صفحه ای که برای حمایت کتره ای از آزادی تو در آنجا باز شده، همان صفحه ای که اولین عکس ها پس از به مرخصی آمدنت در آنجا منتشر شد، بعد از چند ماه، فس فس کنان و به زور9 هزار نفر «حامی مجازی» ناقابل جمع کرده. در مقابل، فرنود، کودک دلاوری که خودش مال خودش را می شورد، ظرف تنها چند روز 3 برابر «فداییان اینترنتی» تو هوادار پیدا کرده. این خیلی ساده معنایش این است که مردم ایستادن یا نایستادن تو بر سر آرمان هایت را به شوشول فرنود هم حساب نمی کنند!


برادر! از من بپذیر که بیخود آن تو مانده ای! کاسب از کسبش راضی است، دانشجو مشغول اپلای کردن برای خروج از خاک پاک آریایی، خاتمی در فکر انتخابات و کارمند در فکر اجاره خانه هست و... خلاصه سر هرکسی به کاری گرم و مشغول است. در نتیجه صلاح نیست یا بهتر بگویم اصلاً منطقی نیست که آدمی نقد را ول کرده و آینده نسیه موهوم را بچسبد.

میدانی عزیز! کار ما بگیر نگیر دارد. شاید همین فردا صبح انقلاب کردیم و آمدی بیرون یا شاید تا 30 سال دیگر هم بخاری از ما بلند نشود. با خودت رو راست باش. زمانه عوض شده. ما از فاز مبارزاتی «چریک فدایی خلق» به فاز عملیاتی «گور پدر ملت ایران» رسیده ایم. تو واقعاً می خواهی 6 سال تمام را آن تو بمانی؟!!

زیدو جان! ساعت 25ام هنری ورنیول را دیده ای؟! آنتونی کوئین نقش موریتز، کشاورز ساده ی رومانیایی را بازی می کند که ناگاه با شروع جنگ جهانی دوم زندگی اش زیر و رو میشود... موریتز بعد از 8 سال بلا و بدبختی بالاخره به میان خانواده اش بر میگردد و با حسی آمیخته از حیرت و ناراحتی به آغوش همسر و پسرانش می رود. پسرانی که 8 سال تمام آنها را ندیده و در کمال تعجب یک نفر هم به آنها اضافه شده! کودکی مو بور که هیچ شباهتی به او ندارد! یادگار تجاوز سربازان آلمانی به همسرش. در این میان خبرنگاری آمریکایی از راه می رسد و از این خانواده تازه شکل گرفته می خواهد که رو به دوربین او لبخند بزنند تا عکسی خبری برای روزنامه اش تهیه کند. موریتز با فشار تمام خنده ای آمیخته به گریه سر می دهد...

و این سوالی است که تو باید از خودت بپرسی که آیا دو سال خرد و خمیر شدن ارزش شرف اهل قلم شدن را داشت؟! 4 سال باقیمانده چی؟! ملت همان ملت دیروزند اما آیا  تو هم همان زید آبادی گذشته هستی ؟!... حقوق بگیران حقوق بشر و سندیکای روزنامه نگاران جایزه پخش کن به تمام سوالات بالا پاسخ خواهند داد: آری! لبخند بزن زیدو... لبخند بزن...

Smile...Smile... A Big Happy Smile...Keep Smiling!