وقتی اتومبیل با سرعت ۱۲۰ کیلومتر با یگ گرگ تصادف می کند،راننده تصور می کند حیوان کشته شده و توقف نمی کند. وقتی به خانه می رسد متوجه می شود گرگ زنده است و بعد از بیرون آوردن گرگ معلوم می شود حتی زخمی هم نشده است.[1]
معجزهی حماقت
گرچه تا ظهور امام زمان و آشکار شدن 27(معکوس 72 شهید) حرف دیگر علم زمان زیادی باقی نمانده است، ولی تا قبل از فروختن فیزیک نیوتنی، بیخدایان مسلح به منطق چگونه چنین پدیدههایی را باور می کنند؟! گرگ محترم بالا بعد از جان سالم به در بردن از آن ضربهی کشنده، به طرز معجزهآسایی لای گلگیر ماشین گیر میکند، تا مقصد چند هزار دور دور چرخ میگردد و در پایان بدون کوچکترین زخمی، گوشهای نشسته و در افکار و باورهای سادهلوحانه ی ناظرین غور میکند.
روستایی شاهد برخورد گاو با ماشین، شهرنشین نظارهگر گربههای قیمه قیمه شده و یا کودک کنجکاو متعجب از تماشای شیشهی شکسته شدهی اتومبیل، یقیناً بدون نیاز به یادآوری فیزیک دبیرستان باید به این نتیجه رسیده باشند که برخورد جرم با آن عظمت و سرعت به یک جسم حتی کوچک در زمانی کوچک تا چه حد میتواند مهیب باشد.[2]
در پدیده ی اعجاب انگیز بعدی، کودک داغستانی داغ کرده و آیات قرآن روی بدنش نمایان میگردد.[3] شکنجه و کودک آزاری فوق از سوی مذهبیون معجزه قلمداد شده و سند زرین دیگری حقانیت این کتاب آسمانی را تایید میکند. در روایت دیگر پدری در 3 تصادف 3 فرزندش را تصادفاً از دست میدهد و جماعت وبسایت بالاترین با او همدردی می کنند. قصهی پدر بیمسئولیت (بلا نسبت خروس جوجه از دست داده) با شکایت از خدا و نذر گوسفند به خوبی و خوشی به اتمام میرسد.[4]
در سرزمین معجزه خیز ایران، معجزهی الاغ سخنگوی آتئیست متعلق به یک روحانی صاحب کرامات را چه گروهی اول باور خواهد کرد؟ بیخدایان یا خداباوران؟ اهل منطق یا اهل معجزه؟ هرگز بعید نیست که بیخدایان ذکاوت الاغ را بستایند و مذهبیون ضمن تکریم روحانی صاحب کرامت بر الاغ بودن او تاکید ورزند زیرا که شاعر گفته:
کمال همنشین در او اثر کرد - ولی افسوس همان خری هستش که بودش
Impulse of Force
پزشک: والدین داغستانی برپوست نوزاد خود آیات قرآن می نویسند
بازی بد و بدتر - level Two (بخش دوم-قسمت الف:ریا)
گلوهای دریده شده، دهانهای از خون پر شده، جوانان پرپر شده، همگی دل بدرد میآورد، آتش به جان میزند اما یک چیز را عوض نمیکند: حقیقت. حقانیت یک جریان به سرخی مسیر نیست. به گذشته که برمیگردم، میبینم هدف رهبران ثابت مانده ولی این وسط یک چیز تغییر کرده: به بهانهی بهای آزادی، جان ستانان دیروز خون طلب میکنند. بیشک انسانها تغییر میکنند اما نه در توهمات ما. تمام عالم طرفدار آزادیاند، تمام مظلومان خواهان عدالتند اما همگی تعاریف یکسانی از آزادی و ظلم ندارند. کاسهی زهر را به خیال جام شراب سر کشیدن گرچه ز تلخیاش میکاهد اما ماهیتش را عوض نمیکند.
جماعتی امیدوارانه بوی بهار را میشنود اما رهبران از عطر دیروز سخن میگویند. در تضاد میان خواست این بخش مردم و رهبران، دو طرف به یک راه حل موقتی و شگفتانگیز رسیدهاند: رهبران مطالبات مردم را واکنشی به عملکرد نادرست مسئولان میدانند[1] (در واقع تغییر را نمیپذیرند و اصالتی برایش قائل نیستند) و در نظر مردم، رهبران تقیه میکنند. در ورسیون جدید دیدن رخ امام در ماه، ملت متوسل به علوم خفیه، روح دموکراتیک آقایان را احضار کرده است. تا روز قیامت، شاید این اتحاد موقتی مشکلی ایجاد نکند اما عاقبتْ کدام چهره آشکار خواهد شد؟ آنچه رو هست و سابقهای 30 ساله دارد یا آنچه که در خیال هواداران نقش بسته است؟ تلاش برای به هیچ و شوخی گرفتن کارنامه و بیانات اصلاح طلبان، از رهبر گرفته تا ملیجک، در اصل ماجرا تغییری ایجاد نمیکند. طرفداران نظریهی «موسوی شوخ طبع» باید بدانند که خصوصیت مهم یک شوخی بامزه پایان غیرمنتظرهی آن است. بخصوص اگر شوخی از نوع آخوندی (خدعه) باشد.
گرچه برخی مدعی کنش هوشمندانهاند اما تا زمانیکه مخاطب معیاری بجز "دیو چو بیرون رود فرشته در آید" ندارد، تا زمانیکه عقلانیت وارونه دیدن واقعیت است، عملگرایی منفعت طلبی و نقد همان توجیه کاستیهاست و در نهایت تا زمانیکه نوک پیکان انتقاد رهبران را نشانه نگیرد، برای شعارهایی چون "بت شکنم"، "همه رهبریم" و... نمیتوان کوچکترین ارزشی قائل شد. آنچه که بعنوان نقد سازنده (بیبخار و چاپلوسانه) متداول (لذت بخش) است، نصیحت پدرانهای است که چشم بر ایراد های اساسی پوشانده و مشکل را در نیروهای غیبی و عوامل جوی میبیند که از قضا اندک تاثیری هم روی نقد شونده گذاشته است[2]. موسوی و کروبی از آسمان نیامدهاند. کارنامهای دارند که بیانگر پایگاه اجتماعی و طرز فکرشان است. در بررسی یک نقد آنچه در اولویت قرار دارد وارد یا ناوارد بودن آن است. اینکه منتقد بدنبال اصلاح است (فرضاً روشنفکر دینی) یا تخریب (بهرام مشیری) اصل قضیه را زیر سوال نمی برد.
با قرینه سازی «جمهوریت از دست رفتهی جنبش سبز» با «مراسم عاشورا» میتوان جایگاه علی اصغر پرپر شده را به جمهوریت، صاحب تکیه را به رهبران، نوحه خوان به روزنامهنگاران حزبی، سینهزنان به رهروان و جماعت قابله بدست منتظر قیمه را فرصت طلبان همواره حاضر دانست. کارکترهای این نمایش عضلانی-هیجانی همگی اصل قضیه را پذیرفتهاند. وسط جمعیت بلند شدن و سراغ میت را گرفتن و در اصل مراسم تشکیک وارد کردن اگر با نگاه غضبآلود خیل عزاداران مواجه نشود، بیشک تشویق و تحسین آنها را هم در پی نخواهد داشت. در رابطهی مرید و مرادی، میت به صرف میت بودن، ملت به صرف توده بودنش[2.1] و انسان به صرف گوسفند بودنش ارزشمند است.[3] در یک جمله «قهرمان مردهی قابل مصادره» را عشق است.
هدف اکثریت نامعین است، معیار مخالفت نامشخص اما هزینهها معلوم. این وسط چه کسی از شفافیت و صداقت ضرر میکند؟ کلاهبرداران سیاسی؟ یا ملتی که از واقعیت فرار میکند؟[4] زیر کوبش موحش نوازندگان سمفونی دروغ و ریا و حماقت، باید اصرار داشت که کجا هستیم، چه میخواهیم و به کجا میرویم. با برچسب رادیکالیسم نباید حقوق حقهی ملت را به هیچ شمارد. در طی 30 سال گذشته که شعار براندازی سر میدادند، پاسگاه کدام روستا سقوط کرد؟ «منتقد مصلحتگرا» ترکیب مضحکی است. هیچکس بهتر از مخاطب صلاحش را تشخیص نخواهد داد. شاید مهمترین کار در این زمان سکوت نکردن و همرنگ جماعت نشدن باشد.[5] جماعتی که مثل موم در دستان رسانهها شکل میگیرید، زیر دستان ستم له می شود، از لجنزار بیرون میزند، آزاد میشود و گیر میافتد در دستان شیاد دیگر.
بازی بد و بدتر - level Two (بخش نخست:دروغ)
موومان دوم: ریا
لینکلن نامه را اینگونه به اتمام میرساند:
جماعتی امیدوارانه بوی بهار را میشنود اما رهبران از عطر دیروز سخن میگویند. در تضاد میان خواست این بخش مردم و رهبران، دو طرف به یک راه حل موقتی و شگفتانگیز رسیدهاند: رهبران مطالبات مردم را واکنشی به عملکرد نادرست مسئولان میدانند[1] (در واقع تغییر را نمیپذیرند و اصالتی برایش قائل نیستند) و در نظر مردم، رهبران تقیه میکنند. در ورسیون جدید دیدن رخ امام در ماه، ملت متوسل به علوم خفیه، روح دموکراتیک آقایان را احضار کرده است. تا روز قیامت، شاید این اتحاد موقتی مشکلی ایجاد نکند اما عاقبتْ کدام چهره آشکار خواهد شد؟ آنچه رو هست و سابقهای 30 ساله دارد یا آنچه که در خیال هواداران نقش بسته است؟ تلاش برای به هیچ و شوخی گرفتن کارنامه و بیانات اصلاح طلبان، از رهبر گرفته تا ملیجک، در اصل ماجرا تغییری ایجاد نمیکند. طرفداران نظریهی «موسوی شوخ طبع» باید بدانند که خصوصیت مهم یک شوخی بامزه پایان غیرمنتظرهی آن است. بخصوص اگر شوخی از نوع آخوندی (خدعه) باشد.
گرچه برخی مدعی کنش هوشمندانهاند اما تا زمانیکه مخاطب معیاری بجز "دیو چو بیرون رود فرشته در آید" ندارد، تا زمانیکه عقلانیت وارونه دیدن واقعیت است، عملگرایی منفعت طلبی و نقد همان توجیه کاستیهاست و در نهایت تا زمانیکه نوک پیکان انتقاد رهبران را نشانه نگیرد، برای شعارهایی چون "بت شکنم"، "همه رهبریم" و... نمیتوان کوچکترین ارزشی قائل شد. آنچه که بعنوان نقد سازنده (بیبخار و چاپلوسانه) متداول (لذت بخش) است، نصیحت پدرانهای است که چشم بر ایراد های اساسی پوشانده و مشکل را در نیروهای غیبی و عوامل جوی میبیند که از قضا اندک تاثیری هم روی نقد شونده گذاشته است[2]. موسوی و کروبی از آسمان نیامدهاند. کارنامهای دارند که بیانگر پایگاه اجتماعی و طرز فکرشان است. در بررسی یک نقد آنچه در اولویت قرار دارد وارد یا ناوارد بودن آن است. اینکه منتقد بدنبال اصلاح است (فرضاً روشنفکر دینی) یا تخریب (بهرام مشیری) اصل قضیه را زیر سوال نمی برد.
با قرینه سازی «جمهوریت از دست رفتهی جنبش سبز» با «مراسم عاشورا» میتوان جایگاه علی اصغر پرپر شده را به جمهوریت، صاحب تکیه را به رهبران، نوحه خوان به روزنامهنگاران حزبی، سینهزنان به رهروان و جماعت قابله بدست منتظر قیمه را فرصت طلبان همواره حاضر دانست. کارکترهای این نمایش عضلانی-هیجانی همگی اصل قضیه را پذیرفتهاند. وسط جمعیت بلند شدن و سراغ میت را گرفتن و در اصل مراسم تشکیک وارد کردن اگر با نگاه غضبآلود خیل عزاداران مواجه نشود، بیشک تشویق و تحسین آنها را هم در پی نخواهد داشت. در رابطهی مرید و مرادی، میت به صرف میت بودن، ملت به صرف توده بودنش[2.1] و انسان به صرف گوسفند بودنش ارزشمند است.[3] در یک جمله «قهرمان مردهی قابل مصادره» را عشق است.
هدف اکثریت نامعین است، معیار مخالفت نامشخص اما هزینهها معلوم. این وسط چه کسی از شفافیت و صداقت ضرر میکند؟ کلاهبرداران سیاسی؟ یا ملتی که از واقعیت فرار میکند؟[4] زیر کوبش موحش نوازندگان سمفونی دروغ و ریا و حماقت، باید اصرار داشت که کجا هستیم، چه میخواهیم و به کجا میرویم. با برچسب رادیکالیسم نباید حقوق حقهی ملت را به هیچ شمارد. در طی 30 سال گذشته که شعار براندازی سر میدادند، پاسگاه کدام روستا سقوط کرد؟ «منتقد مصلحتگرا» ترکیب مضحکی است. هیچکس بهتر از مخاطب صلاحش را تشخیص نخواهد داد. شاید مهمترین کار در این زمان سکوت نکردن و همرنگ جماعت نشدن باشد.[5] جماعتی که مثل موم در دستان رسانهها شکل میگیرید، زیر دستان ستم له می شود، از لجنزار بیرون میزند، آزاد میشود و گیر میافتد در دستان شیاد دیگر.
بازی بد و بدتر - level Two (بخش نخست:دروغ)
موومان دوم: ریا
آزادی حق هر انسانی است تا صادق باشد، فکر کند و بدور از ریاکاری سخن بگوید.
خوزه مارتی [6]
هدف اصلی من دراین مبارزه این است که اتحادیه را حفظ کنم، نه اینکه برده داری را حفظ کنم یا از بین ببرم. اگر میتوانستم اتحادیه را بدون آزاد کردن هیچ بردهای حفظ کنم این کار را میکردم، اگر میتوانستم اتحادیه را با آزاد کردن تمام بردگان حفظ کنم این کار را میکردم، و اگر میتوانستم اتحادیه را با آزاد کردن گروهی از بردگان و برده نگه داشتن گروهی دیگر حفظ کنم باز هم این کار را میکردم، هر آنچه در مورد برده داری و نژاد رنگین انجام دهم، بدین دلیل انجام میدهم که فکر میکنم میتواند به حفظ اتحادیه کمک کند.[7]متن بالا بخشی از نامهی آبراهام لینکلن به هوراس گریلی سردبیر «نیویورک تریبون» است.[8] لینکلن این نامه را در شرایطی نوشت که طرفداران لغو بردگی از کندروی و میانهروی وی انتقاد میکردند. آیا او در برابر لغو بردهداری بیتفاوت بوده؟
لینکلن نامه را اینگونه به اتمام میرساند:
من بدین وسیله هدفم را برطبق وظیفهٔ رسمی ام اعلام کردم، و قصد ندارم هیچ گونه تغییری در آرزوی شخصیام که بارها ابراز داشتم مبنی بر اینکه تمامی انسانها در هر کجا که باشند آزادند ایجاد کنم.خواننده حتی اگر از کارنامهی لینکلن آگاه نباشد[9]، حتی اگر از امضا شدن «اعلامیهی آزادی» چند هفته پس از نگارش این نامه بیاطلاع باشد[10]، یک چیز را نمیتواند انکار کند، خواست و آرمان لینکلن آزادی و لغو بردهداری بوده. شارلاتانیسم و دروغ در نامهی لینکلن دیده نمیشود. هدف مشخص بوده اما اولویتها فرق میکردهاند. آرمانش نه رهنمودهای دیکتاتور راحل که اعلامیهی استقلال بوده است.[11] عملگرا بر خلاف فرصت طلب بیپرنسیب نیست.[11.1] من عملگرایی را اینگونه تعریف میکنم.
کسروی و جنبش مشروطه
از پیشروان مشروطه نبایستی چشم داشت که مردم را از همهی گرفتاریها بپیرایند. این کار از دست آنان برنیامدی و اگر به چنین کاری برنخاسته جای افسوس نیست. جای افسوس آنست که با آن تکانی که به نام آزادی خواهی به مردم داده بودند، باری، در این زمینه به آنان آموزگاری ننمودند. معنی درست مشروطه و مجلس و قانون را به آنان نفهمانیدند، و یک راهی برای کوشش برای ایشان بازنکردند، و یک آرمانی به ایشان ندادند.
در این نه ماه آغاز جنبش، زمینهی آمادهای برای اینکار در میان میبود. در این چند ماه اگر راهنمایانی بدین سان در تهران که پایتخت کشور و بودنگاه دارالشوری می بود، پیدا شدندی و با گفتن و نوشتن آموزاکهای دربایست را به مردم آموختندی، آیندهی جنبش جز آن گردیدی که گردید و ما نیز خواهیم نوشت.
آن شور و سهش که در مردم پدید آمده بود اگر با آگاهیهای سودمندی دربارهی زندگانی تودهای و کشور داری و این زمینهها توام گردیدی به زودی خاموشی نیافتی و با یک فریبکاریهایی از ملایان و دیگران، کینه با مشروطه و آزادی جای آنها را نگرفتی.
نبودن چنین راهنمایانی نه تنها کشور را از پیشرفت بیبهره گردانید، خود زیانهایی نیز پدید آورد و در بسیار جاها به جنبش جامعهی هیاهو و آشوب پوشانید...
آن دسته از پیشروان که مشروطه را به معنی اروپاییش میخواستند گاهی گفتار از «میهن دوستی» و جانفشانی راندند، و زمانی نام کارخانه و ماشین به میان آوردند، و هنگامی که سخن از آبادی کشور و کشیدن راه آهن و مانند اینها گفتند.
در نتیجهی اینها مردم دودل گردیدند و کم کم جدایی میانهی دو رشته اندیشه پدید آمد، و چون ملایان سود خود را در همراهی با مشروطه نمیدیدند و خود میبایست جدا گردند یک دستهی بزرگی با ایشان رفتند، و این دسته که پایدار ماندند باز راهی برای پیشرفت و کوشش در جلو خود نیافتند و باز سرگردان ماندند. این دسته نواندیشان نیز مردم را راه بردن نتوانستند.
اینان به مردم میگفتند:«باید میهن خود را دوست بداریم، باید در راه آن جانفشانی کنیم، باید با یکدیگر همدست شویم، باید دانش آموزیم...» اینها را میگفتند و مردم را به تکان میآوردند، بی آنکه معنی درست میهن دوستی و جانفشانی و همدستی را یاد دهند، بی آنکه راه اینها را باز نمایند....
انبوهی از آزادیخواهان بایایی برای خود، جز بدگویی از محمد علی میرزا و گله و ناله از خودکامگی نمیشناختند، و هرکس هرچه بدگویی بیشتر میکرد و از پرده دری هم باز نمیایستاد این را نشان بیشی آزادیخواهی خود می پنداشت... آن همه نام «میهن» برده میشد از هزار تن یکی معنای درست آنرا نمیدانست و انبوه ایشان میهن را سرزمین و کوه و بیابان شمارده و به نام میهن دوستی شعرها در ستایش آب و هوای آن میسرودند و دلبستگیهای گزافهآمیز شاعرانه نشان میدادند.
کسروی، احمد. تاریخ مشروطه ایران. انتشارات نگاه، تهران، 1382، ص 276-275.
ژرمینال
فریاد «نون نون نون» دوباره بلند شد. نانی که میخواستند پشت همان در بود. درد گرسنگی دیوانهشان کرده بود. گویی اگر اندکی بیشتر گرسنه میماندند همان جا میمُردند. جمعیت چنان به در فشار میآورد که اتیین میترسید با هر ضربهی تبر کسی را مجروح کند.
در این اثنا، «مگرا» پس از آنکه راهرو خانه ی آقای هنبو را ترک کرد به آشپزخانه پناه برد. اما از آنجا صدایی نمیشنید و صحنههای سیاه موحشی را در خیال میدید. بالا آمده و خود را پشت تلنبه پنهان کرده بود. صدای شکسته شدن در دکان و جنجال وحشیانهی چپاول و در میان آن نام خود را میشنید. پس دچار کابوسی نبود. گرچه چیزی نمیدید اما همه چیز را میشنید و با گوشهایش که سوت می کشید جریان حمله را دنبال میکرد. هر ضربهی تبر گفتی در قلبش فرو میآمد. یکی از پاشنههای در از جا درآمدده بود. 5 دقیقهی دیگر دکان در دست آنها میافتاد... دزدان بودند که به دکانش وارد میشدند، کشوها را به ضرب تبر باز میکردند، کیسهها را می دریدند و هرچه بود میخوردند و مینوشیدند و حتی خانهاش را بار میکردند و دیگر هیچ چیز برای او باقی نمیماند و حتی چوبی نمیداشت که به دست گیرد و در دهات به گدایی برود.
... تقریباً در همین زمان هیاهوی جمعیت ناگهان بلند شد که او را هو میکردند: نگاش کنین، نگاش کنین، گربه دزده رفته رو بوم!
در این اثنا، «مگرا» پس از آنکه راهرو خانه ی آقای هنبو را ترک کرد به آشپزخانه پناه برد. اما از آنجا صدایی نمیشنید و صحنههای سیاه موحشی را در خیال میدید. بالا آمده و خود را پشت تلنبه پنهان کرده بود. صدای شکسته شدن در دکان و جنجال وحشیانهی چپاول و در میان آن نام خود را میشنید. پس دچار کابوسی نبود. گرچه چیزی نمیدید اما همه چیز را میشنید و با گوشهایش که سوت می کشید جریان حمله را دنبال میکرد. هر ضربهی تبر گفتی در قلبش فرو میآمد. یکی از پاشنههای در از جا درآمدده بود. 5 دقیقهی دیگر دکان در دست آنها میافتاد... دزدان بودند که به دکانش وارد میشدند، کشوها را به ضرب تبر باز میکردند، کیسهها را می دریدند و هرچه بود میخوردند و مینوشیدند و حتی خانهاش را بار میکردند و دیگر هیچ چیز برای او باقی نمیماند و حتی چوبی نمیداشت که به دست گیرد و در دهات به گدایی برود.
... تقریباً در همین زمان هیاهوی جمعیت ناگهان بلند شد که او را هو میکردند: نگاش کنین، نگاش کنین، گربه دزده رفته رو بوم!
پیش نویس بیانیهی شمارهی 2150 نتیجهی رهبر سیاسی ِ زندهیاد
ملت شریف سلام!
حالتان خوب است؟
ممنون من هم بد نیستم. امروز از اولین بیانیهای که جد بزرگوارم صادر کرد حدود 200 سال میگذرد. بچه که بودم بابابزرگم میگفت این جنبش را باید تو به ثمر برسانی. بالاخره آن روز رسید و پدربزرگ استعفا داد و من شدم رهبر جنبش. قرار شده برای ارتباط بهتر با نسل جوان بیانیههایم را خودمانی تنظیم کنم.
خبر آمد خبری در راه است. حسن آقا لیست تلفات تظاهرات دیروز را آورد، 10 نفر کشته، 100 زخمی و همین تعداد هم دستگیر شدند. نسبت به 13 آبان سال پیش میزان تلفات سیر نزولی داشته. صبح برای جلب نظر مردم و تشویقشان به شرکت در تظاهرات 16 آذر سری به زلزلهزدگان تهران زدم. بینواها هنوز آب و گاز لولهکشی ندارند. دولت بیلیاقت کودتا از پس تهران برنمیآید ادعای مدیریت جهان دارد. نه نفتی، نه گازی، نه صنعتی. خشک خشک. حیران ماندهام که چرخ مملکت چگونه میگردد. انصافاً این حرف محمود ا.ن. لعنتالله علیه را باید با آب طلا نوشت که مملکت را امام زمان میگرداند. خدا سایهی آقا را از سر این سرزمین کم نکند.
آقا هوشنگ 3-4 تا عکس از تجاوزهای سری جدید آورد. به بابابزرگ نشان دادم گفت طرف ناشی بوده. در دانشگاه زندهیاد لاجوردی خیلی تمیزتر کار می کردند. به هوشنگ گفتم عکسها را فکس کن به بیت و نتیجه را فوراً اعلام کن. کارشناس بیت یکی از عکسها را برگشت زد و گفت به این یکی تجاوز نشده. بابابزرگ نفس راحتی کشید و گفت خداراشکر وضع آنقدرها هم خراب نیست.
بعداز ظهر پسر حاج آقا مرتضوی، دادستان واقعی سابق به منزل آمد. حرف از خاطرات گذشته شد، بنده خدا طاقت نیاورد و توپید به اصلاح طلبان. میگفت اگر آقایان پی نامهی تند بابا به رهبری را گرفته بودند الآن دو قدم به مردمسالاری دینی نزدیکتر شده بودیم. رفتنی یک برگ از قانون اساسی را از کیفش درآورد و گفت روی اصل 27 کار کن. یک نیم نگاهی کردم مو به تنم سیخ شد. انصافاً 200 سال پیش یک قانون اساسی نوشتهاند که تمام حقوقدانان دنیا باید جلویش لنگ بیاندازند. خیلی بابت فرصتسوزیها حسرت خوردم.
والده خانم فردا صبح به آمریکا پرواز دارند تا از آنجا بروند مریخ. چند سال پیش کارشناسان سعودی اثرات طی الارض حضرت را در مریخ پیدا کردند و زیارتگاه عظیمی هم آنجا ساختن. چند تکه پارچهی سبز به مادر دادم تا برای دفع بلا از جنبش سبز به ضریح متبرک ببندد. اغراق نکرده باشم قریب 90 درصد زائران حاجت میگیرند.
تیم ملی فردا با کردستان بازی دارد. به هوشنگ سفارش کردم یک بسته تخمهی دبش بخرد. نصف هیجان فوتبال به تخمه خوردن و شکاندن است. سرمربی خارجی تیم ملی از ضعف خط هافبک و دفاع گله کرده بود که کمی ما را نگران کرد. یکی از خبرنگران ازش پرسید حاجی قول بُرد میدی؟ طرف بجای جواب انگشت شصتش را حوالهی خبرنگار کرد. امشب قرار است در حزب این حرکت سرمربی را تحلیل کنیم. اکثراً استدلال می کنند که طرف فحش داده ولی به نظر من منظورش پیروزی بود.
پ.ن: این بیانیه هفتهی بعد بطور رسمی منتشر میشود.
حالتان خوب است؟
ممنون من هم بد نیستم. امروز از اولین بیانیهای که جد بزرگوارم صادر کرد حدود 200 سال میگذرد. بچه که بودم بابابزرگم میگفت این جنبش را باید تو به ثمر برسانی. بالاخره آن روز رسید و پدربزرگ استعفا داد و من شدم رهبر جنبش. قرار شده برای ارتباط بهتر با نسل جوان بیانیههایم را خودمانی تنظیم کنم.
خبر آمد خبری در راه است. حسن آقا لیست تلفات تظاهرات دیروز را آورد، 10 نفر کشته، 100 زخمی و همین تعداد هم دستگیر شدند. نسبت به 13 آبان سال پیش میزان تلفات سیر نزولی داشته. صبح برای جلب نظر مردم و تشویقشان به شرکت در تظاهرات 16 آذر سری به زلزلهزدگان تهران زدم. بینواها هنوز آب و گاز لولهکشی ندارند. دولت بیلیاقت کودتا از پس تهران برنمیآید ادعای مدیریت جهان دارد. نه نفتی، نه گازی، نه صنعتی. خشک خشک. حیران ماندهام که چرخ مملکت چگونه میگردد. انصافاً این حرف محمود ا.ن. لعنتالله علیه را باید با آب طلا نوشت که مملکت را امام زمان میگرداند. خدا سایهی آقا را از سر این سرزمین کم نکند.
آقا هوشنگ 3-4 تا عکس از تجاوزهای سری جدید آورد. به بابابزرگ نشان دادم گفت طرف ناشی بوده. در دانشگاه زندهیاد لاجوردی خیلی تمیزتر کار می کردند. به هوشنگ گفتم عکسها را فکس کن به بیت و نتیجه را فوراً اعلام کن. کارشناس بیت یکی از عکسها را برگشت زد و گفت به این یکی تجاوز نشده. بابابزرگ نفس راحتی کشید و گفت خداراشکر وضع آنقدرها هم خراب نیست.
بعداز ظهر پسر حاج آقا مرتضوی، دادستان واقعی سابق به منزل آمد. حرف از خاطرات گذشته شد، بنده خدا طاقت نیاورد و توپید به اصلاح طلبان. میگفت اگر آقایان پی نامهی تند بابا به رهبری را گرفته بودند الآن دو قدم به مردمسالاری دینی نزدیکتر شده بودیم. رفتنی یک برگ از قانون اساسی را از کیفش درآورد و گفت روی اصل 27 کار کن. یک نیم نگاهی کردم مو به تنم سیخ شد. انصافاً 200 سال پیش یک قانون اساسی نوشتهاند که تمام حقوقدانان دنیا باید جلویش لنگ بیاندازند. خیلی بابت فرصتسوزیها حسرت خوردم.
والده خانم فردا صبح به آمریکا پرواز دارند تا از آنجا بروند مریخ. چند سال پیش کارشناسان سعودی اثرات طی الارض حضرت را در مریخ پیدا کردند و زیارتگاه عظیمی هم آنجا ساختن. چند تکه پارچهی سبز به مادر دادم تا برای دفع بلا از جنبش سبز به ضریح متبرک ببندد. اغراق نکرده باشم قریب 90 درصد زائران حاجت میگیرند.
تیم ملی فردا با کردستان بازی دارد. به هوشنگ سفارش کردم یک بسته تخمهی دبش بخرد. نصف هیجان فوتبال به تخمه خوردن و شکاندن است. سرمربی خارجی تیم ملی از ضعف خط هافبک و دفاع گله کرده بود که کمی ما را نگران کرد. یکی از خبرنگران ازش پرسید حاجی قول بُرد میدی؟ طرف بجای جواب انگشت شصتش را حوالهی خبرنگار کرد. امشب قرار است در حزب این حرکت سرمربی را تحلیل کنیم. اکثراً استدلال می کنند که طرف فحش داده ولی به نظر من منظورش پیروزی بود.
پ.ن: این بیانیه هفتهی بعد بطور رسمی منتشر میشود.
خدا بزرگ است، بسیار بزرگ
خدا بزرگ است. از صحرای گرم عربستان گرفته تا سیبری یخبندان یا شاید هم کمی بزرگتر. هنگام ریختن به خوابگاه، هنگام شنیدن خبری غیرمنتظره یا قبل از فرو کردن سر در کاسهی توالت آدم به بزرگی خدا پی میبرد. در روایتی از جوخه ی اعدام پیونشه نقل کردهاند که هنگام تیرباران سربازان با یک بطر عرق از شدت فاجعه در ذهن خود میکاستهاند. در روایت شرقی-اسلامی عظمت و باحال بودن حادثه را باید با تمام وجود حس کرد. پس چه بهتر که برای برگزاری هرچه باشکوهتر نمایش، مددی هم از خدای آسمان گرفته شود.
30 سال طول کشید تا عدهای دوباره به این نتیجهی قابل تحسین برسند که خدایی بوده که از قضا سایز قابل توجهی هم داشته است. 30 سال طول کشید و ما بالاخره نفهمیدم که قانون اساسی باید اصلاح شود یا خیر. 2500 سال گذشته و هنوز معلوم نیست که ما چه میخواهیم. کسی چه میداند، شاید 30 سال بعد و پس از کشف حیات در دیگر کرات منظومه ی شمسی، پس از فتح مریخ توسط ملت غرب، امتی در خاورمیانه پیدا شوند و پس از سالها خطا و آزمایش از نو بررسی کنند که بالاخره خدای بزرگ ما چقدری است؟
گفتههای ابراهیم گلستان در دانشگاه شیراز - اسفند 1348
این شیوه که وحدت ملی را - یا مذهبی یا اجتماعی را، فرقی نمیکند - از راههای ابتدایی ِ ور رفتن با حسهای اولیهی نابالغ بپرورند، در آخر جبراً منجر میشود به سلطهی روحیهی تفکر نابالغ؛ مردم را در حد ابتدایی اندیشه - یا نیاندیشیدن - نگاه میدارد. وحدت شاید بصورت ظاهر بدست بیاید اما سرجمع فردهای نابالغ جز اجتماع خام پرت و تلانبار سستهای نارسا نمیشود باشد. تاریخ و وسعت خاک و ذخیرهی فضل و شمارهی جمعیت کافی نخواهد بود وقتی که وارثان یک چنین مزیتها خود در طلسم نارسایی و پرتی اسیر و پابندند. تضمین ماندگاری وحدت را نمیشود از یک چنین مردم توقع داشت. آن را باید با زور و اشتلم حفاظت کرد. وحدت به ضربِ زور وحدت نیست. زور ظلم میزاید، که میزایید تا جایی که شاه که میگفت درویش است آدمخورهای حرفهای قراولش بودند؛ پای پیاده به بوسیدن مزار ضامن آهو رفت اما حتی فرزند و جانشین خود را کشت. زور ظلم میزاید، ظلم زور می خواهد، و هر دو فرد و رشد فرد را یا له میکنند یا به اعوجاج میرانند. درجایی که سنت حرمت به مرکز و مرشد روال قرنها قرن است گردن فرازی و مقاومت ِ پیش ظلم شکل ِ وظیفهی فردی به خود نمیگیرد. یا تسلیم است تا حد نفی آدمیت و حق حیات، یا ماندن به انتظار ظهور حریف تازهای که بتواند قدرت را بقاپد از قبلی، بی یک طرح، بی یک تضمین برای عوض کردن قواعد قدرت، غافل از آن که قاپنده هرگز سهمی به آن که شریکاش نبوده است نخواهد داد. و ای بسا که حق هر که شریکاش بود را هم خواهد ربود. قدرت ربایی میشود سنت. قدرت نداشتن هم میشود سنت. تاریخ ما تاریخ این دو سنت هست.
اشتراک در:
پیامها (Atom)





