۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

آبرو و هویت بر باد رفته ملی


10 دقیقه مانده به شروع آزمایشگاه، بچه ها دور هم و کنار یک کامپیوتر جمع شده ایم.

-فلانی تو اهل کجا هستی؟!

آیم فِرام ایران. این جمله را از همان ترم اول زبان به تو یاد میدهند و آنقدر تکرارش کرده ای که بدون لکنت زبان جواب میدهی. بسیار آرام، بسیار ریلکس، بسیار فوری و برق آسا!

رفیق اندونزیایی ام می گوید ایران کشور بسیار بزرگی است. هیجان زده می شوم و میپرم وسط حرفش و آموخته های کلاس جغرافیای سوم راهنمایی را میریزم روی دایره! ایران کشوری است به مساحت یک میلیون و ششصد چهل و هشت هزار و صد و نود و پنج کیلومتر مربع!

-وَووای!!

درود به روح اموات معلم جغرافیای دوران راهنمایی مان که من را در میدان دیگری سربلند کرد. درود به شرف او که با وطن پرستی خاصش اصرار داشت یک ایرانی باید مساحت کشورش را کامل بداند! ایرانی باید تا آخرین متر مربع وطن را دقیق از حفظ باشد و گرنه نمره کامل را نخواهد گرفت!


-من «پرنس آف پرشیا» را بازی کرده ام.

به او می گویم این فیکشن و داستان هست. البته مسئله حادی نیست و خیلی هم جای سرشکستگی ندارد! بازی هست دیگر. کمی درباب تاریخ پرشکوه ایران و تمدن آریایی سخن فرسایی میکنم. برادر چینی میگوید تو باید معلم تاریخ میشدی. با خنده جواب میدهم به کسی که چهار جمله تاریخی بداند تاریخ شناس نمی گویند! اما در اصل، پیام نهفته در این پرسش این است که این چرت و پرت ها را چرا حفظ کرده ای؟ اصلاً به چه دردت می خورد؟!

-من هم فیلم 300 را دیده ام.

غش غش میزنم زیر خنده که این چرت و پرت ها دیگر چیست عزیزجان. با خودم میگویم لابد طرف خودش شعور دارد و فرق آن همه جلوه های ویژه از واقعیت را تشخیص میدهد و نیازی به توضیح واضحات نیست! اصلاً کجای ایرانیان داخل فیلم 300 شبیه رئیس جمهور زیبا روی ما هستند؟!

رفیق سنگاپوری کنجکاو میشود و میرود پشت کامپیوتر و توی گوگل نام ایران را سرچ میکند تا ببیند این سرزمین اسرار آمیز کجاست.

کله های آویزان! تن های بالای دار رفته! یا قمر بنی هاشم! این تصاویر دلنواز دیگر از کجا پیدایشان شد؟!! از فشار روانی ناشی از حضور در جمع کفار، تمام تنم خیس عرق میشود. هرگز حتی خودم هم تا به امروز نام ایران را در گوگل سرچ نکرده بودم! آخر نیازی نبود، تاریخ پاک آریایی را مثل کف دستم می شناسم!

-اوه مای گاد!! شما هنوز در خیابان اعدام می کنید؟!!

نه! نه! نه!! اینها فقط سالی یکی دوبار اتفاق میافتد آنهم برای ترساندن ملت. میدانی، ایران دیکتاتوری است. در ایران متاسفانه رئیس جمهور عقاید تمام ملت را پِرِزنت نمی کند و انتصابی است. ما 180 درجه با دولتمردانمان فرق داریم به جان شما.

پسر اندونزیایی که گویا از بخت بد من، اطلاعات بیشتری از ایران دارد و چهار نفر آدم را می شناسد، میپرسد مگر احمدی نژاد  پَری صورت رئیس جمهورتان نیست؟!

نه خیر! آنجا تقلب میشود. همه حق کاندیدا شدن ندارند! آهان یادم آمد! «نظارت استصوابی» داریم! در دلم میگویم الله اکبر، معادل این اصطلاح عربی به انگلیسی چه می شود؟! بسیار افسوس میخورم و آرزو میکنم که ای کاش رئیس جمهور نداشتیم، لاقل آنوقت خیلی راحتتر از آرمان های ملت شریف ایران دفاع میکردم!

رفیق چینی می پرسد: با آمریکا چرا دشمنید؟!

همان حرف های همیشگی را تکرار میکنم. ملت ایران با آمریکا هیچ مشکلی ندارد. در کشور من، دولت ملت را نمایندگی نمیکند و... مثل حزب کمونیست خودتان است دیگر. مگر تو با آمریکا مشکلی داری؟! ایران دیکتاتوری است! گوساله اینرا بفهم!

-چرا با اسرائیلی ها مشکل دارید و می خواهید آنها را بکشید؟!

توضیح این یکی خودش نیاز به جلسه جداگانه ای دارد. ایران دیکتاتوری است! ملت و دولت یکی نیستند! پفیوز اینرا بفهم! خداراشکر استاد سر میرسد و سخنرانی بنده بلاجبار باید تمام شود. اصلاً مگر با یک لکچر چند دقیقه ای می شود روی افتضاحی به این عظمت ماله کشید؟!

یاد استاد پاکستانی ام می افتم. طرف در رشته خودش یلی است. اما احساس میکنم (و شاید هم توهم دارم) که از ملیتش بیزار است. حتی یکبار تاخیرش را ندیدم! حتی یکبار ندیدم نا مرتب سر کلاس حاضر شود و کراوات زدن را فراموش کند. آنقدر که این بنده خدا روی سر و وضعش دقت و تعصب داشت، استادان اروپایی نداشتند!

یاد استاد آلمانی مان می افتم که در کلاس و جلسه اول شوخی کرده بود که من برخلاف هموطنانم، جدی و عصا قورت داده نیستم و خیلی اهل شوخی ام...الآن با خودم میگویم در موقعیتی مشابه، این بدبخت خاورمیانه ای چه باید میگفت؟! من پاکستانی هستم اما برخلاف هموطنانم تروریست نیستم؟!!

از کودکی، شکوه آریایی را در مغزت فرو کرده اند. تو روی خودت حساب جداگانه ای باز کردی اما وقتی که بیرون میایی، همان اول بسم الله، همان گیت ورودی فرودگاه و جلوی افسر مهاجرت، به تو غیر مستقیم حالی میکنند که پسرجان! بشاش به سرتاپای غرور آریایی و هویت تو خالی ملی ات و بعد وارد این مملکت شو! به عبارتی: آره داداش، اینجا تو به عنوان یک ایرانی هیچ گهی نیستی! توهماتت را بریز داخل مستراح که دو زار هم برای ما نمی ارزند! برای ما، تو و دولت متبوع ات فرق چندانی باهم ندارید! اینها تو را با خاک و واقعیت عینی موجود یکسان میکند!


و از امروز برگ زرین دیگری به افتخارات این ملت اضافه شده. بی شرف ها رسماً آفتابه را گرفته اند به هویت و ملیت ایرانی. آری برادر! می خواهند هویت و غرورت را از تو بگیرند!...آنهم دقیقاً در روزی که 14 سال پیش ایرانیان در داخل و خارج ریختند به خیابان و بعد از مدت ها به ایرانی بودنشان افتخار کردند. از ایرانی بودنشان دیگر خجالت نکشیدند!

...پدر جانم را می خواستم ببینم. دو هفته دیگر وقت سفارت داشت که تازه معلوم نبود اصلاً بهش ویزا بدهند یا نه! می پرسد پسرم، چه می شود؟! می گویم به احتمال زیاد سفارت را می بندند. بی خیال باباجان، بیا ابوظبی ویزات را بگیر...احساس میکنم در گلویش بغض دارد!

می خواهم دلم را بزنم به دریا و چندجا جلوی چند نفر غریبه ناغافل بگویم ایرانیم و واکنش ملت را بسنجم! پس از اندکی تامل بی خیال میشوم! نه اعصاب تحقیر شدن را دارم و نه حوصله سخنرانی کردن برای ملت. مگر هویت ایرانی ام را به کجایم می خواهم شیاف کنم؟! یاد این تکه از رمان «فریدون سه پسر داشت» عباس معروفی می افتم. البته با انگیزه ای 180 درجه متفاوت. آخر من مدت هاست که بی وطنم!

"به دختر جوانی که از پنجره نگاه می کند بگو روز بخیر. با تردید به میز کوچولو نگاه کن، و دل به دریا بزن: «دارف ایش داس میتنِمن؟» «یا، بیته شون.» «دانکه شون.» میز را بردار. نگاهی دیگر به دختر بینداز که با لبخندی از رضایت وراندازت می کند، با سر دوباره تشکر کن، و اگر پرسید کجایی هستی، بگو لیبی، بگو پاکستان، بگو جهنم، نگو ایران . آبروی ایران را نبر. میز را بردار و به خانه ات ببر. اصلاً داشتی کجا می رفتی؟ ولش کن مجید." ص13