۱۳۹۰ آبان ۲۲, یکشنبه

سرانجام پر کردم پیاله را!




مامان می خوام امشب بساط عرق خوری را بندازم...

ای بابا! داد و بیداد نکن عزیز من! شوخی کردم:دی

به گمانم خودش هم میدانست که همچو گذشته دارم شوخی میکنم. گل پسرش را خوب می شناسد و میداند که اهل این حرف ها نیست...اما، اما مادرجان خبر نداشت که عزیز دردانه‌اش امشب سودای دیگری در سر دارد...نمی دانست که ایندفعه برخلاف دفعات پیشین، قضیه جدی است.

نمیدانست که پسرش با چه حسرتی از جلوی شیشه های رنگ و وارنگ مشروب عبور میکند!...با چه تعجبی دخترکان خوش و خرم ِفریاد کش ِ تلوتلو خوران در خیابان اصلی شهر را تماشا میکند...خیابان عاشقان...بورس ِ بار و عرق خوری شهر!... نمیداند که من چقدر کنجکاو هستم تا کشف کنم اینهمه شعر و شعار و داستان درباره شراب شوخی و خالی بندی است یا مِی ناب جداً آدم را تا آسمان هفتم می برد؟!

می گویند شراب عقل را زایل، معده را سوراخ و چشم را کور میکند...پس در را محکم می بندم و سه قفله میکنم تا عربده کشان سر به خیابان نگذارم!...دوقرص نان درسته می خورم تا معده ام را تا حد امکان پر کرده باشم...سیستم صوتی تلفن را فعال میکنم تا تنها با حرف زدن شماره بیمارستان را بگیرم!...بطری را از ترس بیرون ریختن کف و آب، داخل دستشویی باز میکنم. تا آشپزخانه راه زیادی در پیش است و من طاقت صبر کردن ندارم.

شراب شناس نیستم...فی الواقع از شدت گیج شدن در میان اسم های گوناگون، تصمیم گرفتم به دلم رجوع کنم. آن مِی ای را انتخاب کنم که به صلاح ملت و مملکت هست...پس رفتم سراغ شراب شیراز....کفی از شراب بیرون نمی ریزد! احتمالاً مدلش با آنچه که در فیلم ها دیده ام فرق دارد یا شاید هم اصلاً شراب کف نمی کند و آنها بیرون پاشیدن ها مال آبجو بوده؟!...الله و عرق خوران عالم اعلم!



از پر کردن گیلاس اول فیلم برداری می کنم. آنهم با کیفیت Full HD این لحظه تاریخی را باید تمام و کمال ثبت کرد...شراب بوی خوبی نمیدهد...جرعه اول را بالا میکشم....مزه اش با آبمیوه ی انگور و آلبالو 180 درجه فرق دارد...گلویم کمی میسوزد، پس در کنارش بیسکوییت شکلاتی می خورم.

جرعه های بعدی را با جان کندن بالا میدهم...معده ام دارد می سوزد اما هنوز خبری نشده! هیچ اثری از مستی مشاهده نمیکنم...بر روی رفتار و گفتارم تسلط صد در صد دارم...برای تست هشیاری ام پشه ای را نشانه میگیرم...با موفقیت هرچه تمام تر حشره موذی و لابد هرزه عرق خور را به هلاکت میرسانم. ای پشه ها و مگس های موذی، از من دور شوید... این گیلاس فقط برای من است...این وقت شب، هم‌پیاله‌ای سراغ نداشتم و کارشناسی بهتر از دوست مجازی ام پیدا نکردم! از اطاق فرمان به من میگوید شراب آدم را رمانتیک تر میکند...پس برای احتیاط از خانم های وب2 فاصله میگیرم و به رفقای پسرم نزدیکتر میشوم.

به هر زحمتی که هست، شراب سرانجام به آخر های گیلاس میرسد. تجربه فوق العاده و جالبی نبود! بخصوص اینکه احساس میکنم نظام سرمایه داری با پدرسوختگی ذاتی اش من را فریب داده و با وسوسه تخفیف 50 درصدی، دو بطری شراب را در پاچه ام کرده...بطری هایی که معلوم نیست کی تمام خواهند شد!...با این وجود می خواهم در فرهنگ غربی عمیق تر شوم...اینکار را از جنده خانه های غرب آغاز خواهم نمود... دوستان شوخی کردم، من مرد نجیب و سر به راهی هستم...من یک مرد خانواده ام!

پشت این بطری چیز ننوشته اند اما یک شراب دیگر دستورالعمل مصرف داشت!...هر واحد انگلیسی را تعریف کرده بود و توصیه کرده بود که خانوم ها روزانه حداکثر 3 واحد و آقایان حداکثر 4 واحد بنوشند...آری! مردان از زنان با جنبه تر و با ظرفیت ترند...این یک فکت انکار نشدنی تاریخی است!

شراب میلی جنسی را کم میکند، با این وجود مشخصاتم را به همراه ِ یک عکس، به شبکه «ربیت تی.وی» می فرستم ...فوراً چند پیشنهاد برای فان و سرگرمی دریافت میکنم...زنان سن بالا و لابد چاق و چله!....وجداناً ژانر میلف هیچگاه در دسته علایقم جای نمیگرفته...این وسط یک پیشنهاد جالب توجه میگیرم..."یک زوج 50 ساله و غول پیکر، بدنبال فان!"به عبارت دیگر: ریزه میزه ای، بیا و آن وسط بالا و پایین بپر که به هر سه مان خوش میگذرد!...از روی ظاهر بنظر میرسد که مشتریان این شبکه بیشتر از قشر زحمت کش و محرومیت کشیده کارگر باشند...و لابد برخلاف عرف جامعه انگلیسی، یا آنچیزی که بدان در دنیا معروفند، در سکس خیلی بی ریا و پر قدرت و انقلابی ظاهر میشوند...من به سوسیالیسم ارادت دارم. شعارم هم همواره این بوده که کارگران جهان متحد شوید، اما نه برای گاییدن من!....مسیج بعدی را از حالا آماده کرده ام: پسری هستم بیست و چند ساله، بدنبال بانویی زیر 30 سال! بمنظور گفتگو و تقویت زبان انگلیسی. تقویت زبان در انگلیس، کار همان کلاس قرآن در ایران را میکند.

اسلام فکر همه چیز را کرده است و چیزی را بیخودی ممنوع ننموده...شراب؟! تو بگو بطری کافور!...بکل از کار افتاده است برادر من...اندک وحشتی هم تمام وجودم را گرفته که این داستان تا کجا ادامه خواهد داشت؟!...چه کسی پاسخگوی نسل ورافتاده خاندان عصمت و طهارت بنده خواهد بود؟!...اما علیرغم این، شراب استرس آدم را کم میکند و خجالت را از آدمیزاد میگیرد...نشان به این نشان که منی که از سلام و علیک با مه رویان و پری پیکران سرخ و سفید میشدم، مدتی است با خیال راحتتر با این قشر زحمت کش جامعه روبرو میگردم...امروز صبح دختر همسایه‌یمان را دیدم...از دور داد میزد که ریاضیاتش ضعیف است و احتیاج به کلاس تقویتی دارد...سلام و علیکی کردیم و از او خواستم تا مرا در یافتن محل کنتور برق راهنمایی کند...خوشحال و خندان آمد تو و رفت داخل راهرو، یک نگاه به چپ و یک نگاه به راست، چند قدم جلو، چند قدم به عقب، و بعد اعلام شرمندگی که کنتور ما نزدیک فلان جاست، مال شما را نمیدانم! آیم ریلی ساری!

عیبی ندارد! ناراحت نشو بالام جان. از همین سرک کشیدن کوچک و حرکات کنجکاوانه چشم و ابرو و گردن، فوراً دریافتم که کمی هم باید در فیزیک ضعف داشته باشد...در ذهنم یادداشت میکنم: حل مسائل بخش ِ حرکت، پس از برطرف کردن ضعف های عمده در مشتق گیری!...موقع خداحافظی همدیگر را می بوسیم و به فارسی میگویم "ماشالا مثل هلو میمونی شما!" گویا فحوای کلام را میگیرد و خنده ای از روی شرم میکند و پاسخ میدهد:

-تنک یو

من هم لاجرم لبخند میزنم و میگویم: "یور ولکام عزیز دل برادر"... تا دم در او را راهنمایی میکنم و خداحافظی کرده و میگویم "سی یو لیتر بالام جان"