۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

درس هفتم


«کاش اختلاف دولت و ملت، یعنی درباریان و آخوندها، در سر ترتیب اداره‌ی مملکت و نفع ملت و بقاء استقلال» آن بود. اختلاف بر سر این است که «یک مشت رعیت بدبخت را... دولتیان بیشتر بخورند یا ملاها.»مشروطه ایرانی. ماشاالله آجودانی. ص۱۶۷
مطلب زیر قرار بود تنها یک کامنت کوتاه باشه اما اینقدر کش اومد که تصمیم گرفتم بعنوان یک پست جدا منتشرش کنم. معمولاً مطالبم رو با همراه با گوش کردن به موسیقی متنِ «خداحافظ لنین» می نویسم. اینبار از موسیقی فیلم «راکی بالبوا» استفاده کردم به همین خاطر با همان لحن محاوره ای منتشرش میکنم.
__________________________________________
مورچه‌های قرمز از موریس اشر
درس اول:
«تو آدم احمقی هستی چون نمیدونی که این مسئله رو اینجوری حل میکنن».
نظر بالا آشکارا توهین آمیزه اما یک استدلالی هم درش نهفته. میشه نسبت به نظر بالا بی تفاوت بود، صرفاً با توهین متقابل جواب داد یا گفت: «احمق خودتی و جواب درست اینه» البته میزان توهین بستگی به کـَرَم طرف مقابل داره و میتونه آبدار یا خشک باشه.

واقعیت اینه که نگاه ما به همدیگه سرشار از قضاوته. در یک گفتگوی رو در رو، حالات صورت و بدن ما بخشی از این احساس رو منتقل میکنه اما در متن، این بار تماماً بر دوش کلام هست. البته گاهی توهین از حد می گذره و طبعاً گفتگو در اون شرایط معنایی نخواهد داشت.

در خیلی از اوقات توهین یا آنچه که از دید ما توهین به حساب میاد، حتی 5 درصد کل مطلب رو تشکیل نمیده. اینجا مانور دادن و زوم کردن روی اون 5 درصد و ول کردن باقیه قضایا میشه هوچیگری. کسی که 95 درصد یک مطلب رو رها کرده، ول کردن آن 5 درصد هم براش مشکل نخواهد بود.


درس دوم:
گزارش حواشی بازی، یکی از بخش های جذاب برنامه ی نودِ. قابل تامل ترین شون مربوط به دربی تهرانه که گزارشگر یک سری هوادار رو نشون میده که از چند شب قبل تو استادیوم خوابیدن. یکی یکی باهاشون مصاحبه میکنه و میپرسه آقا شما از کی اینجا هستی؟
-از 10 ساعت پیش.

 آقا شما چی؟
 -ما از دو روز پیش از خرم آباد اومدیم.

داداش شما چطور؟!
- ما یک هفته است به عشق پرسپولیس زیر تیر چراغ برق وِلُئیم!

بعد تصویر کات میشه به استودیو. فردوسی پور شروع میکنه به تعریف و تمجدید که آقا به به!!! چه عشقی! واقعاً بهترین هوادارای دنیا رو ما داریم. ای کاش بازیکنا قدر این هوادارا رو میدونستن.

هر سال، سالی دوبار این نمایش برقراره و کسی هم نیست به ایشون بگه که آخه مرد حسابی، چه عشقی؟ چه کشکی؟ تو که «هیچ کجای دنیا مثل ایران نیست» تکیه کلامت شده، تویی که اینقدر فوتبال اینجا رو با غرب مقایسه می کنی، چرا نمیگی که همه جای دنیا هوادار یک ربع قبل از بازی میاد بازیش رو میبینه و 5 دقیقه بعد از بازی هم میره سر کار و زندگی و عشق و حالش؟

مرد ناحسابی واسه چی حماقت رو جای عشق توی مغزهای نابالغ  میکنی؟ چرا نمی بینی که طرف کار نداره، زندگی نداره، از آیندش هیچ تصوری  نداره. این چه عشقیه که کارگر کارخونه حقوق نمیگیره اما فوتبالیست داغون سالی 300 میلیون واسه راه رفتن توی زمین میگیره و به تخمش هم نیست که تماشاگر با عشق اومده یا اتوبوس مدرسه. اینکه واسه دزدی از سود کارخونه و بیت المال، مدیر و بازیکن ریختن روی هم و تو رو به مزخرف ترین نمایش ممکن که کیفیتی هم نداره سرگرم کردن، چه ربطی به عشق و عاشقی داره؟!

به آدمی که پس انداز عمرش رو آگاهانه روی هیچ قمار می کنه و می بازه، بازنده ی عاشق سال نمیگن. اگه هم کسی روش نشه این واقعیت رو تو روش بگه، این حقیقت عوض نمیشه که طرف بزرگترین حماقت زندگیش رو کرده. اگه ناپلئون امروز زنده بود به این جمله که «مذهب را برای این ساخته اند تا فقیر غنی را نکشد» این رو هم اضافه میکرد که فرهنگ شهادت و عملیات انتحاری رو برای این ساختن که رئیس مقدس با کمترین امکانات، بیشترین منفعت رو بدست بیاره.

درس سوم:
سکانس دوئل سلحشور و حاج کاظم توی آژانس شیشه ای یک دیالوگ کلیدی داره. سلحشور بعد از درگیری از روی زمین بلند میشه و میگه: "میدونی امور خارجه این قائله رو تکذیب کرده؟ میدونی معنیش یعنی چی؟ راحت بهتون بگم، یعنی کسی به اسم عباس، به اسم کاظم، وجود خارجی ندارن."

این آقایی که میگه فقط یک عده ی معدودِ محدود شعار مرگ بر خامنه ای دادن، یعنی تویی که زیر علم موسوی مرگ بر اصل ولایت فقیه میگی و کارِت حتی از مرگ بر خامنه ای هم گذشته، تو از دید اینها عددی نیستی و تکلیفت در نظام ِ مقدس مشخصه. حالا هر سناریویی می خواد در آخر قصه به رهبری این جماعت پیش بیاد. که البته با میزان شعور موجود در علما محتمل ترینش همه چیز برای هیچه.

درس چهارم:
این یک پرسش جدیست که چی شد که جنبش سبز پس از یکسال و اندی به ثمر نرسید؟

قضیه شوخی نیست. 25ام خرداد چند میلیون نفر در چند شهر ایران  اومدن خیابون و چیزی دستگیرشون نشد که هیچ، یک عده از اعضای رده بالای جناح مدعی قدرت هم همان شب 25ام دستگیر شدن. احمدی نژاد بر خلاف موسوی، شیخ شجاع، سازگارا، مبارک و... احمق نیست. در مصر توی 8 روز 300 نفر رو کشتن ولی اینجا در طی یکسال در درگیری های خیابانی کشته ها در هر تجمعی از انگشت های یک دست کمتر بودن ولی طرف بلده چطور مخالفینش رو فرسوده کنه. بلده چطور آدم ها رو بترسونه.

وقایع یکسال گذشته شوخی و جوک نیستن. حتماً یکجای کار میلنگیده که معترضین به هدف نرسیدن. حالا که به بهانه ی مصر دوباره امیدی در دلها زنده شده، در سلامت عقلی کسانی که می خوان این فرصت رو بسوزونن و دوباره اشتباهات سال پیش رو عیناً و فتوکوپی برابر اصل تکرار کن، حتماً بایستی شک کرد.

 با یک سرکوب سیستماتیک بایستی سیستماتیک برخورد کرد و تاکتیک داشت. بایستی هدف ملی تعریف کرد و از افراد فاسد و بدنام فاصله گرفت. البته میشه خود رو فریب داد و تظاهرات 25 بهمن رو صدها هزار نفری و باشکوه جلوه داد و واقعیت عدم حضور بخش عظیمی از مردم 8 میلیونی تهران رو ندید. میشه مرتب هزینه داد، کرور کرور از کشور خارج شد و از اشتباهات گذشته درسی نگرفت.

درس پنجم:
مسئله اصلی بر سر جنایتکار بودن یا نبودن موسوی نیست. مسئله بر سر اینه که ایشون مسئول بودن و باید پاسخگو باشن، اونهم نه به تاریخ که بدرد اموات خودشون میخوره، باید به من و شما جواب بدن. این جماعت، بالاترین مقامات اجرایی در سیاه ترین دوره ی تاریخ معاصر این مملکت رو در دست داشتن. موسوی-کروبی که مدعین از ظرفیت های مخفی قانون اساسی استفاده نشده و از سه قوه می خوان که پاسخگو باشن، اول از همه باید خودشون توضیح بدن که چرا از این ظرفیت استفاده نکردن؟ یا حقه بازی رو بذارن کنار و اعتراف کنن که با کمک همین قانون اساسی و ظرفیت هاش بوده که سرکوب مخالفین امکان پذیر شده.

 دفاع از خمینی دفاع از جنایته. چه فرقی بین «امام خامنه ای» گفتن حاکمان امروز و «امام راحل» حاکمان دیروز هست؟ کسانی که از لاجوردی و خلخالی دفاع می کردن و میکنن، کسایی که تا به دیروز سرِ مخالفت جمهوری اسلامی با غرب، حاضر بودن رفیق هاشون رو هم بفروشن، باید پاسخگو باشن، به جوانان دیروز، به جوانان امروز، که شیره ی جانشون رو ازشون می خوان.

درس ششم:
شرایط اقتصادی-اجتماعی-سیاسی در شکل گیری شخصیت، منش و ایده آل های ما نقش اساسی بازی میکنن.  فرضاً کسی که منافع اقتصادی در ایران داره یا در مجتمع صنعتی کار میکنه، از فقیری که هیچ چیزی برای از دست دادن نداره خیلی بیشتر و بهتر درک میکنه که زیرساخت یعنی چی. برای یک بی خانمان  با خاک یکسان شدن ساختمان/کارخانه بر اثر بمباران بلاموضوعه. زندگی اون همین الآنش نابود شده و روی هوا هست و با جنگ اوضاعش سیاه تر نخواهد شد. یا کسی که در یک خانواده ی بهایی بزرگ شده یا پدرش توسط رژیم اعدام شده، با آدمی که پدرش آخوند شیعه بوده و از تمام مواهب و رانت ها برخوردار بوده، بدون تردید درک متفاوتی از مفاهیمی مثل حقوق بشر دارن.

نقش دانش و منطق قابل انکار نیست، اما این تغییرات  زمان بر، آرام و تدریجی هستن. عقاید و باورها ذره ذره روی هم جمع میشن و تبدیل به سنگ میشن. سنگ ها کم کم تراش می خورن و مثل موم تغییر شکل نمیدن. در مقابل اثر تجربه فوری و بعضاً بنیادی هست. ما تجربه ها و سرگذشت های متفاوتی داریم.  گاهی اوقات حوادثی را رو تجربه می کنیم که ما رو از محیط اطرافمون جدا می کنه و پرت میکنه توی خلاء. زاویه ی دید آدم در موقعیت جدید فرق می کنه و باعث میشه تا به قضایا با چشم دیگری نگاه بکنیم. البته بعضی ها پس از مدتی گیجی دوباره همان طناب پوسیده رو می چسبن. من دوبار بازی خوردم و به شعورم توهین شده. بار سومی در کار نخواهد بود.

نرود میخ آهنین در سنگ. این رو من از تجربه صدها ساعت بحث در بالاترین یاد گرفتم. سنگ رو پتک زمان و حقیقت خرد میکنه. در 57  حتی اگه کسی خودش رو برای روشنگری درباره خمینی جر میداد، مهمترین دستاوردش کون پاره ی خودش بود. نقد و نصیحت و کلام، یک پس گردنی آرومه. آدم بیهوش رو سیلی آبدار، آب یخ و سپری شدن روز و شب بیدار می کنه. چه کسی بیهوشه؟ طبعاً هرکسی به درست یا غلط فکر می کنه که جای حق ایستاده. عمل درست رو نمیتوان به آینده ی نامعلوم موکول کرد اما قضاوت رو باید به زمان سپرد. زمان قاضی عادلی است.

درس هفتم:
این مطلب برای تاثیر گذاشتن بر روی شما نیست. ما در نوشته های دیگران بیشتر بدنبال این هستیم که چه کسی افکارمون رو به شکل زیباتری بیان کرده و نمایش داده. به همین خاطر از یک رمان زیبا یا روایت تاریخی عده ی بیشتری لذت میبرن چون صراحت کمتری داره وعقاید کمتری رو به چالش میکشه. صراحت کمتر، مخاطب گسترده تر.

اما یک متن سیاسی/اجتماعی نمی تونه صریح نباشه. مسئله بر سر حق و حقوقه. گرچه من و دوست مذهبیم میتونیم ساعات خوشی رو کنار هم بگذرونیم چون روابط انسانی خارج از چارچوب عقاید سیاسی مذهبی تعریف شدن، اما، اما درشرایطی که در این جامعه من حق حیات هم ندارم و دلیلش هم حاکمیت مذهبیه، این انتظار بی جایی هست که تحمل نقد مذهب رو نداشته باشیم. شما حق نداری که از دیگران بخوای برای احترام به منافع ِ شخصیت ساکت باشن و از حقوقشون چشم پوشی کنن. حق نداریم که به بهانه ی تفرقه - منتقد، معترض، مخالف، مغرض و..  رو ساکت و منکوب کنیم.

من با کسی که به حقوقم احترام نمی ذاره متحد نخواهم شد. من در جهت منافع شخصی دیگران هزینه نخواهم داد و راه خودم رو خواهم رفت. درست یا غلط تصمیمات ما بر اساس دانسته هامونه، نه تخیلات و توهماتِ مون. این مهمترین درسی است که یاد گرفته ام.