۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه

ای موشک های تاماهاوک، بگیرید وطن من را!

هزینه های جنگ با کشوری به وسعت ایران و در منطقه استراتژیکی چون خلیج فارس و با توان عملیاتی برون مرزی سپاه، سر به فلک خواهد کشید. بعید است که غرب دست به حمله به ایران بزند آنهم در شرایطی که برای جنگ محدود با لیبی، خزانه و نفسش به شماره افتاده بود! اما بیایید به عنوان یک ورزش ذهنی، تصور (و شاید هم توهم) ذهنی این دوستان را در خاطرمان شبیه سازی کنیم. چشمانمان را می بندیم و بمب افکن های B-2 را تجسم میکنیم که با شکوه هرچه تمام تر از فراز خلیج فارس عبور میکنند و به سمت ایران در حال پرواز هستند.

بوشهر یا تهران؟ میدان تجریش یا شهرک اکباتان؟ فرقی ندارد؟! چرا فرق میکند عزیز من. آن کس که در بوشهر یا شهرک اکباتان می نشیند سهم بیشتری از موشک ها و بمب های آزادی بخش خواهد برد. فاصله برخی بلوک ها با آشیانه هواپیما کمتر از صد متر است. فاصله ای که برای ریختن شیشه های 5 متری خانه های آنجا کفایت میکند و چه منظره ای هیجان انگیزتر از این؟ اصل فیلم هالیوودی و جلوه های ویژه است لامصب! تازه اگر شانس بیاوری و این بمب های هوشمند که عینهو ریختن تاس در آسمان رها می شوند، در همان محدوده خطای ده متری شان فرود بیایند و جلوی پای خانه ات از خجالت و تو خانواده ات در نیایند. بوشهری ها احتمالاً از تشعشعات هرچند خفیف نیروگاه اتمی لذت نخواهند برد اما کودکانی که در نزدیکی اهداف و پایگاه های نظامی زندگی میکنند، با صدای بمباران شبی رویایی را به صبح خواهند رساند! اندکی صبر که فردا سحر دیگری است.

۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

لبخند بزن زیدو...لبخند بزن...

مهوَش که به رحمت خدا رفت، چنان جماعت عظیمی برایش به خیابان آمدند که به تشییع جنازه ی همشهری او و مرجع تقلید بزرگ شیعیان، آیت‌الله بروجردی، تنه می زد. ده سال بعد که دکتر معین دار فانی را وداع گفت، شمار اندک مرده خوران آنچنان به انجوی شیرازی فشار آورد که "مقاله‌ای انتقادی با عنوان «تهران بمیر» در روزنامه اطلاعات انتشار داد."

میدانی زیدو،  چند هفته بعد از 22 بهمن 88 برق خاصی را در چشمان رئیس کارخانه مان دیدم. بعد از مدت ها چند سفارش کلان ِ تازه گرفته بود. بازار ثبات را حس کرده بود و شاخص بورس در تابستان سال بعد داشت سقف آسمان را می شکافت. آخر بازار تابع قوانین عرضه و تقاضا است. مملکت از بلاتکلیفی و اغتشاش خسته شده بود و ثبات می خواست. این چیزی است که اکثریت جامعه می خواستند و می خواهند. ثبات برادر من، ثبات. ما با جمهوی اسلامی همزیستی مسالمت آمیز داریم. ما می خواهیم آب بازی کنیم، زندگی کنیم و در این میان یادی هم از عمل انقلابی فرنود کرده باشیم!

زیدو! نمیدانم به فیسبوک سر زده ای یا نه! صفحه ای که برای حمایت کتره ای از آزادی تو در آنجا باز شده، همان صفحه ای که اولین عکس ها پس از به مرخصی آمدنت در آنجا منتشر شد، بعد از چند ماه، فس فس کنان و به زور9 هزار نفر «حامی مجازی» ناقابل جمع کرده. در مقابل، فرنود، کودک دلاوری که خودش مال خودش را می شورد، ظرف تنها چند روز 3 برابر «فداییان اینترنتی» تو هوادار پیدا کرده. این خیلی ساده معنایش این است که مردم ایستادن یا نایستادن تو بر سر آرمان هایت را به شوشول فرنود هم حساب نمی کنند!

۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

این انگلستان است


من نمیتونم به تو دروغ بگم. پسر، این یک جنگ رقت آوره.  و تو می خوای که زندگی پدرت یه معنایی داشته باشه، درست نمیگم؟! و گفتن این حرف، قلب لعنتی من رو میشکنه. ما نباید اونجا[فاکلند] باشیم. اون [تاچر] به ما دروغ گفته. به من دروغ گفته. به تو دروغ گفته. اما مهمتر از همه به پدرت دروغ گفته. اگه تو بلند نشی و توی این دعوای لعنتی که در خیابون جریان داره نجنگی، پدرت برای هیچی مُرده. اون واسه هیچ و پوچ مرده. پسر، تو باید این رو با خودت حمل کنی. اینجا، توی این قلب لعنتیت...

شاون، یک پسر دوازده ساله انگلیسی است که پدرش را در جنگ فاکلند از دست داده و با مادرش به تنهایی زندگی میکند. داستان از جایی آغاز می گردد که شاون بخاطر شلوارش در مدرسه مورد تمسخر بچه ها قرار میگیرد و با پسری که به پدرش توهین کرده درگیر می شود. همین نزاع و آسیب روحی باعث می شود تا پسرک ِ تنها، در راه بازگشت به خانه با اراذل محل آشنا شده  و جذب آنها گردد. کله پوستی ها! باند کوچکی از نوجوانان و جوانان انگلیسی به رهبری وودی مهربان، دوست داشتنی و خوش مشرب...

۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه

تو بر اوج فلک چه دانی چیست؟!


پشت پرده، ناگفته ها، افشاگری، دست های پنهان، اخبار سری و...شگفتا از ملتی که حقیقت عینی روی پرده را ول کرده است و برای پیدا کردن دلیل فلاکتش در آسمان هفتم سیر می کند! آن بالامالاها، آنجاهائیکه تنها با عرفان و بواسطه منقل و گوی بلورین می توان نفوذ کرد. همان پشت مشت ها، آن گوشه موشه ها باید بدنبال دلیل بدبختی گشت. بوی گند عالم را ورداشته اما منشا آن را باید درون کوزه ای یا چاه پرشده ی مخفی از چشم همگان و مخوفی جستجو کرد. وگرنه این جلو ملوها که همه چی رو به راه و طبیعی است. انصافاً نیست؟!

ملت نیاز به سرگرمی دارد. افشاگری خون ملت کم شده. این نیاز روحی را باید هر هفته پاسخی درخور نام ملت ایران داد. کلکسیون عصای خامنه ای، پشت پرده تیم مشایی، نتایج انتخابات ِ سراسر تقلب ِ مخفی شده در جیب شورت یکی از سران سپاه که توسط کارگر وطن پرست خشک شویی به بیرون درز کرد. همان کاغذ مچاله شده ای که قطرات ادرار بر رویش هویدا بود، و چه سندی محکم تر از این؟! شاشیدن نظری به رای ملت کجا و شاشیدن عملی در پشت پرده کجا. باز آن توهین به شعور اولی را می شود یکجوری تحمل کرد اما این جسارت دومی جان شما اصلاً راه ندارد! آدم میکشی بکش، اما کلکسیون عصا جمع نکن که خدا شاهد هست به من نافرم فشار می آید. بیایید پنجره ای رو به خانه پدری بگشاییم و برای هم از پشت پرده ها بگوییم. همین هاست که روزی خاطره می شود و بساط خنده مان را فراهم میکند. از میان همین فکرهای مالیخولیایی است که تهش چیزی برای آینده مملکت می ماند. آینده من و تو! بیا در انتشار مزخرفات کوشا باشیم.

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

مرده خوران مرده پرست

یکی از عزاداران حسینی در مقابل بیمارستان کسری

اشک و گریه و زاری که آقا ناصرخان، اسطوره ی فوتبال و نماد مبارزه با ظلم و استبداد رفت. بیاید با جمع شدن سر قبر مرحوم نفرت و انزجارمان را از استبداد و رژیم آخوندی ابراز کنیم. حجازی مرد، مرد خوبی بود، خدا رحمتش کند اما تویی که آنقدر پرشور بدنبال سواستفاده از رفتگان مردم هستی یک نگاهی هم به اطرافت بیانداز.

حجازی مرد، زیدآبادی که زنده است؟ برای عمه ی بنده که زندان نرفته؟ زیدآبادی را هم باید صبر کرد تا وقت تشییع جنازه اش برسد و بعد سر قبرش حماسه ی دیگری رقم زد؟

کسی توقع جانفشانی و حرکت انقلابی از ملت ندارد. اصلاً من خودم به حقارت و بزدلی ام معترفم اما انتظار می رود که انسان به شعور دیگران توهین نکند یا حداقل با خودش روراست باشد. تو که برای افتادن عکست در خبرگزاری ها، در مجالس عزای مشاهیر شرکت می کنی، توئیکه به نشانه ی اعتراض هر هفته تنبان سبز پایت میکنی تا مخفیانه نافرمانی مدنی کرده باشی، لطف کن و صادقانه بگو که من برای مرده خوری میروم. این را با صدای بلند و با سری برافراشته بگو و به هیچ وجه شرمنده نباش. حکایت همان سوار و اسب و دزد پیاده است. ارزش ها را از معنی تهی نکن و از آزادگی و مبارزه مایه نذار. قیمه ی امام حسین را عشق است.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

به من یا آزادی دهید یا مرگ!


 پاتریک هنری [1736-1799] با تحصیلات بسیار اندک تبدیل به یکی از فوق العاده ترین سخنرانان ذاتی انقلاب شد. او زمانیکه به نمایندگی مجلس بورژواهای ویرجینیا انتخاب شد تنها 29 سال داشت و بعدتر فرماندار همان ایالت شد. در 28ام مارچ 1775 بود که او سخنرانی پرشورش را قبل از مجمع نمایندگان ویرجینیا  ایراد کرد. سخنرانی ای که با کلمات  "به من یا آزادی دهید یا مرگ!" پایان می پذیرد.The World's of Great Speeches - L. Copeland - pp232 

به دلیل ضعف در ترجمه، توصیه خفیف می شود که خوانندگان گرامی سخنرانی را از روی متن اصلی دنبال کنند.


"GIVE ME LIBERTY, OR GIVE ME DEATH!''

آقای رئیس جمهور: هیچ کسی بیش از من به میهن پرستی، همینطور قابلیت های جنتلمن های بسیار گرانقدری که مجلس را خطاب قرار دادند، فکر نمی کند. اما مردان مختلف اغلب موضوعات یکسان را در نورهای مختلفی می بینند؛ از اینرو، امیدوارم که عقاید شخصیتی که بسیار مخالف آنهاست، غیرمحترمانه بنظر نرسد. من باید احساساتم را آزادانه و بدون کتمان حقیقت بیان کنم. اکنون زمان جشن نیست. پرسش پیش روی مجلس یکی از وحشتناک ترین لحظات این کشور است. تا جاییکه به من مربوط است، من این مسئله را چیزی کمتر از پرسشی درباره ی آزادی یا بردگی در نظر نمی گیرم؛  و متناسب با بزرگی موضوعی چون بایستی آزادی بیان. تنها در این صورت است که ما می توانیم امیدوار باشیم که به حقیقت برسیم و مسئولیت بزرگی که نسبت به خدا و کشورمان داریم انجام دهیم. اگر در چنین زمانی من بخاطر ترس از توهین کردن مانع ابراز عقایدم شوم، باید آنراعملی ناسپاسانه نسبت به خدای آسمان و خودم را بعنوان یک خائن به مملکتم در نظر بگیرم، خدایی که فراتر از تمام شاهان زمینی به آن احترام می گذارم.

آقای رئیس جمهور، برای بشر طبیعی است که در توهم امید غرق شود. ما تمایل داریم تا چشمانمان را در برابر حقیقت دردناک ببندیم و به نغمه حوری دریایی گوش فرادهیم تا زمانیکه ما را تبدیل به چارپا کند. آیا این بخشی از یک مرد عاقل است که در نبردی دشوار و عظیم برای آزادی قرار دارد؟ آیا ما تمایل داریم یکی از کسانی باشیم که چشم دارند اما نمی بینند، گوش دارند اما نمی شوند، چیزهایی را که رستگاری موقت آنها را تهدید می کند؟ تا آنجاییکه به من مربوط است، مضطرب کردن روان هرچقدر هم که هزینه داشته باشد، من تمایل دارم که کل حقیقت را بدانم؛ بدترین ها را بدانم و برای آن آماده شوم.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

حرفه:اپوزیسیون، شهرت:فعال حقوق بشر


تظاهرات کوبایی های تبعیدی در نیویورک علیه فیدل کاسترو، 1992- عکس از کوربیس

مجری محترم برنامه از کارشناس مدعو نسبتاً محترم همان برنامه، طبق روال هر هفته طی 2 سال گذشته مجدداً این سوال را می پرسد که هدف جنبش سبز چیست؟! آقای کارشناس بدون جا خوردن و طبق روال معمول پاسخ هفته های قبل را با اندکی تغییر تکرار می کند. به نرخ روز، حصر رهبران جنبش را محکوم کرده، بر حسب کیفیت شام دیشب آینده ی روشن/تاریکی برای مملکت پیش بینی می کند و در نهایت اوقات و شب جمعه ی خوشی را برای هم وطنان آرزو می نماید. برای حسن ختام  از فعال حقوق بشر دعوت می گردد تا آخرین آمار جرح، فوتی و زندانی اپوزیسیون را بدهد. حقوق بگیر حقوق بشر برای رفتگان فاتحه ای می فرستد و باقی عمر رفتگان را به حساب بازماندگان حاضر در استودیو و عوامل زحمتکش پشت صحنه واریز میکند.

از مبارزات فعالین لهستانی روایت می کنند:
کمیته‌ی دفاع از کارگران با ۱۲ عضو شروع به کار کرد و هیچگاه شمار اعضایش، که شامل جامعه‌شناسان، تاریخ‌دانان، فیلسوفان، وکیلان، نویسندگان و کشیشان می‌شد، از ۳۳ فراتر نرفت. تعدادی از اینان مشهور بودند: رمان نویس نامی، یرژی آندرژیووسکی، تاریخ دان اقتصاد، ادوارد لیپینسکی، بازیگر سینما، هالینا میکولایسکا و استاد دانشگاه آکسفورد، لژک کولاکووسکی...مواضع ایدئولوژیک اعضای گروه متفاوت بود. برخی روشنفکران کاتولیک بودند، برخی سوسیال دموکرات، برخی لیبرال. اما آنچه که آنان را به هم پیوند می‌داد مخالفتشان با رژیم و تعهدشان به دموکراسی و حقوق بشر بود.

اولین اقدام کمیته، کمک کردن به کارگران متهم شده، کتک خورده و اخراج شده بود. کمیته، وکیل مدافع و پزشک پیدا کرد تا از آنان دفاع کند در مورد زخم‌هایی که برداشته‌اند نامه و تایید نامه به دادگاه بدهد. کمیته همچنین به جمع آوری کمک مالی از کلیسا، مردم و اتباع کشورهای بیگانه پرداخت و یک صندوق مالی امداد و کمک رسانی بوجود آورد. نویسندگان خارجی مانند سائول بلو، هاینریش بل و کونتر گراس، سهم خود از فروش کتاب‌هایشان در لهستان را به این صندوق هدیه کردند. اتحادیه‌های بازرگانی در غرب نیز کمک کردند. در کل کمیته موفق به جمع آوری ۲۵.۳ میلیون زلوتی شد. از سپتامبر ۱۹۷۶ تا ۱۹۷۷ کمیته این مبلغ را، که معادل درآمد سالانه‌ی شصت و پنج خانواده بود، میان چندین هزار کارگر لهستانی و خانواده‌هایشان پخش کرد. کمیته همچنین برای تحت فشار گذاشتن رژیم یک کارزار تبلیغاتی به راه انداخت. لهستان-قدرت همبستگی-پیتر اکرمن و جک دووال